مي خواهم تا آخر عمر خانه نشين خيال تو باشم،به ياد رفتنت مثل ابرها بغض كنم،
به نامه هاي ننوشته ات پاسخ بدهم و از پشت پنجره به آرزوهايت سلام كنم.مي خواهم
تا انتهاي اين جاده همچنان بي قرار تو باشم و تمام لحظه ها را به عشق ديدن تو طي
كنم.مي خواهم با تو از حادثه عبور كنم.

تهي و خالي شدم از هر چه در چشمانت بيداد مي كرد،به ياد دارم روزگاري
را كه در كوچه پس كوچه هاي دلت قدم برمي داشتم،زماني كه احساس مي كردم
در خلوت سرايت مانند يك رويا ماندگارم و امروز سالها مي گذرد كه نگاه دريايي ات را
گم كرده ام و مانند ماهي كوچكي،دور از آب چه معصومانه جان دادم....