
دل ز کف دادم بدین سـودا که دلـدارم تو بـاشی
سوختم از غم به امیدی که غـمخـوارم تو باشی
پــــرتو مــه را نــدادم راه در کـــاشانــه ی خــــود
تا در این ظلمت سرا شمع شب تـارم تو باشی
از تو ای رخشنده کوکب چشم آن دارم که هرشب
بــا هـمـه دوری فـروغ چشـم بـیـمـارم تـو بـاشـی
هستی خود را به یک لبخند شیرین مـی فروشم
خود پسندی بین که می خواهم خریدارم تو باشی
از بــر مـن هــر کــجــا خــواهـی بـرو ، آزادی ای دل
مـن گـرفـتـارم ، نـمـی خـواهـم گـرفـتـارم تـو بـاشـی

دلم مرغ است و زلفت آشیانه
نـگـاهـت آفـتــاب بـیـکـرانـه
تـویـی خـرم تـریـت بـاغ جـوانـی
بـه هـر بـرگ گـلـت صد ها جوانه
تو را چشمی بود مست و کمانکش
دو ابـروی هـلـالـی چون کمانه
تبسم کن چو گل، تا عندلیبان
بـه سویت پر زنند از آشـیـانـه
به چشمانت نشان کردم دلم را
زدی تـیـر نـگـه را بـر نـشـانـه
چکد می از دو چشمت قطره قطره
دمـد گل از نگاهت ، دانـه دانـه
به باغ آیی اگر با روی چون گی
نـگـیـرد بـلـبـل آرام از تـرانـــه
زمین گرد تو می گردد چو مستان
تـویی خـورشـیـد جـاویـد زمـانـه
بـه سویـم می شتابی بـا تبسم
ز کـویـم می گریـزی بی بـهانـه
تـو و لـبـخـنـد نـاز و سـر گـرانـی
مـن و اشـک غـم و آه شـبـانـه