
در چشم تو آبی ترین فصل غزل خیز
بر دوش باغ شعر من شولای پاییز
من خالی ام از استعاره از تغزل
با یک نفس طوفان طبعم را برانگیز
تا واژه ها روح مسیحایی بگیرند
باز از صلیب شعر روحم را بیاویز
ققنوسم و از بالهایم شعله شعر
می باردو با مرگ و خاکستر گلاویز
ای تشنه یک شعر شیرین ، زخمی درد
از طعم شور چشم های من بپرهیز
من در تو و چشم تو در آیینه جا ماند
من خالی ام از خود و تو از خویش لبریز
دستی به پشتم می زند آرام شاعر
از روی نعش شعر های خویش برخیز

ماند در آیینه ها تصویری از خاکسترم
باز تصویری شکسته از دل غم پرورم
می دمد آهسته در نیزار مردابی غریب
باز هم آواز رگهای گل نیلوفرم
تا عروس اشک می رقصد میان چشم من
از نگاه آبی نیلوفران آبی ترم
رنگ عریان تو تا در شعر جاری می شود
عطر آغوش تو می گیرد خطوط دفترم
زان شب مهتاب ، زان رویای شیرین و محال
مانده عطر گرم گیسویت به باغ باورم
