
تو اي جان دل من , هستي من
تو اي در شام غم ها مستي من 
تو در چشم مني هر جا كه هستم
تو را هر جا كه هستي ميپرستم
شرابي, شعر نابي, هر چه هستي
مرا از هر چه غير از خود گسستي
دل درد اشنــــا را در تو ديدم
تــو ميداني خدا را در تو ديدم
نميدانم كه بي تو چيستم من
اگر روزي نباشي نيستم من
در اين سينه دل ديوانه دارم 
چه گويم دشمني در خانه دارم
محبت ميشكد سوي جنونش
حسادت ميكند درياي خونش
به خود هر لحظه ميلرزد مبادا 
جدا سازد ز من روزي دلش را
مبادا لب نهد بــر جام ديگر 
نشيند بــر لبانش نــام ديگر
من واو نيست ما يك روح وجانيم
بــه دنياي محبت جــاودانيم
حسد با خون بود نقش وجودش
همين است گر بسوزي تار وپودش
به دل ها گر وفا همچون سراب است 
دل او در محبت يك كتاب است
اگر اسوده هم ماند كه دل نيست
دل است اي نازنينم سنگ وگل نيست

